ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
125
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
« پسر خودم ديگر بزرگ شده و من هم وظيفهاى كه از بابت فرزند شما بر عهده داشتم ، انجام دادهام . و چون مىترسيدم كه برايش اتفاقى رخ دهد ، همانطور كه خودتان ميل داشتيد ، او را پيش شما برگرداندم ! » ولى او سخن مرا باور نكرد و گفت : « علت اصلى ، اين نبايد باشد ! ، به من راست بگو ! » و نگذاشت من از پيشش بروم تا آخر مجبور شدم كه او را از آنچه روى داده بود ، آگاه سازم . پرسيد : « پس تو ترسيدى از اين كه شيطان به او آسيبى برساند ؟ » گفتم : « آرى . » گفت : « نه . به خدا چنين نيست . شيطان نمىتواند به پسر من دست يابد . چون پسر من بختى بلند دارد . آيا تو را از اين موضوع خبر ندادهام ؟ » گفتم : « نه . » گفت : « هنگامى كه او را آبستن بودم ، ديدم نورى از من مىتابد كه كاخهاى بصرى را در سرزمين شام روشن مىكند . در سراسر مدت باردارى خود هرگز احساس سنگينى نكردم . گوئى هيچ بارى از اين سبكتر و آسانتر نبود و هنگامى كه او را مىزادم در حالى به جهان آمد كه دو دست خود را بر زمين نهاده و سر را به سوى آسمان بلند كرده بود . بىگمان خدا نگهدار اوست . تو او را بگذار و برو . » مدت شيرخوارگى پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و سلم ، دو سال بود و